هنوز در جنگ جهانی چهارم به سر می‌بریم

اِلیوت کوهِن*

Eliot-Cohen

و مبارزان داعش کماکان “مرگ‌خواران لُرد ولدمورت” نیستند. زمان آن رسیده که غرب چند حقیقت ناخوشایند را بپذیرد.

این موضوع خوشایندی نیست که برای کودکان‌مان توضیح بدهیم نه تنها ما در جنگ هستیم، بلکه آنان نیز در جنگ خواهند بود. اما به‌ویژه در حال حاضر که رفتار منطقی و بالغ در محیط دانشگاه‌ها کمتر به چشم می‌خورد، این وظیفه‌ی مهم بر عهده‌ی ما است که برخی حقایق ناگوار را با فرزندان‌مان در میان بگذاریم. و یکی دیگر از این حقایق این است که دشمنان حقیقی ما، آن‌ها که واقعا قصد دارند ما را بکشند و تمدن ما را نابود کنند، در کتاب‌های داستان پیدا نمی‌شوند. رهبران غربی توانسته‌اند چهارده سال از این حقایق اجتناب کنند، و هنوز به این کار ادامه می‌دهند. 

کمتر از دوماه بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، من در مقاله‌ای در وال‌استریت‌ژورنال، از این رویارویی به عنوان «جنگ جهانی چهارم» نام بردم. نکته‌ی اصلی آن مقاله این بود: 

«جنگ سرد در واقع جنگ جهانی سوم بود، و به ما یادآوری کرد که تمام منازعات جهانی موجب جابجایی ارتش‌های میلیونی نمی‌شوند، یا نمی‌توان خط مقدم جبهه را بر روی نقشه مشخص کرد. اما جنگ سرد برخی ویژگی‌های کلیدی جنگ جهانی را دارا است: یکی اینکه در واقع امری جهانی است؛ دیگر اینکه تلفیقی از خشونت و عدم خشونت را شامل می‌شود؛ نیازمند به کارگیری مهارت‌ها، تخصص، و منابع است، هرچند که از سربازان کثیری استفاده نمی‌شود؛ و این‌که ممکن است برای زمانی طولانی ادامه پیدا کند؛ و در ‌‌نهایت، ریشه‌های ایدئولوژیک دارد.» 

به خاطر اختراع عنوان «جنگ جهانی چهارم» به من حملات زیادی شد، و هم‌چنین به خاطر انتقاداتم از دشمنان اسلام‌گرا، که از نظر منتقدان به گونه‌ای بود که گویی آن‌ها «نسخه‌های واقعی لرد ولدمورت در هری پا‌تر، سارون در ارباب حلقه‌ها، یا جادوگر سفید در نارنیا هستند»، یعنی بدکارانی بی‌نام که فقط به خاطر بد-بودن‌شان بدی می‌کنند. اما متاسفانه ما هنوز چنین رفتارهای مصلحانه‌ای را از سوی رهبرانی چون جرمی کوربین و باراک اوباما مشاهده می‌کنیم، و این امر باعث می‌شود نتوانیم به درستی درک کنیم که با چه دشمنی در حال مبارزه هستیم. 

فرانسوی‌ها که برای بار دوم و این بار شدید‌تر از قبل توسط اسلام‌گرایان مورد حمله قرار گرفته‌اند، دیگر از عنوان جنگ کمتر فرار می‌کنند. پس ماجرا این‌گونه تلقی می‌شود: افرادی صرفا خلاف‌کار که برای کسب منفعت غیرقانونی یا بر اساس سادیسم احمقانه دست به اقدام می‌زنند.

درست است که “حکومت اسلامی” (داعش) دست به سرقت و باج‌گیری می‌زند، و نیز رفتاری کاملا سادیستی دارد، اما نه تنها احمق نیست، بلکه کاملا هدف‌دار و هوشمند است. این قاتلان و بمب‌گذاران انتحاری افراد باشهامتی هستند؛ به خوبی سازماندهی شده و تعلیم دیده‌اند؛ آنان یک هدف سیاسی واقعی را مد نظر دارند؛ حتی اگر این هدف از دید ما دیوانه‌وار باشد. اگر یادمان باشد اهداف مائو نیز همین‌طور به نظر می‌رسید، و امروزه رهبران غربی هنگام سفر به چین با خودشیرینی به تصویر او لبخند می‌زنند. 

وقتی رهبران ما می‌گویند که اسلام‌گرایان «محدود» شده‌اند یا در حال «شکست خوردن» هستند، در واقع خودشان و ما را فریب می‌دهند. موضوع کاملا وارونه است: هنگامی که نویسندگان و روزنامه‌نگاران اروپایی خود را سانسور می‌کنند، زمانی که سیاستمداران برای محکوم کردن «اسلاموفوبیا» به تقلای بیش از حد می‌افتند، و حتی کنترل بخش‌هایی از شهر‌های‌شان را در اختیار افرادی می‌گذارند که قوانین و حقوق غربی را قبول ندارند، در این شرایط این اسلام‌گرایان هستند که پیروز می‌شوند. 

یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های دولت در هفت سال اخیر، تداوم دست‌کم گرفتن دشمن تا اندازه‌ای است که باعث شده اصلا آن‌ها جدی گرفته نشوند («شکست استراتژیک دشمن نزدیک است»، «داعش یک گروه دسته چندم است»، «آن‌ها را محدود کرده‌ایم»، و طبق معمول «در سمت اشتباه تاریخ»). زمانی که القاعده به کنسولگری در بنغازی حمله کرد، شاید کاخ سفید واقعا فکر می‌کرد که این یک اقدام به‌ صورت خودجوش و به دست گروهی از مردم انجام شده است که از دیدن فیلمی که شش ماه قبل ساخته شده بود عصبانی شده‌اند. حماقت استراتژیک عمیقی که در بطن این ادعای کاخ سفید قرار دارد، از نظریه‌ی جایگزین آن‌ که دروغ گفتن مقامات برای جلوگیری از آبروریزی بود به مراتب شرم‌آور‌تر است. 

اما دولت آمریکا در این امر تنها نیست. وزیر کشور بریتانیا -که طبعا یک محافظه‌کار است- اعلام کرده که «این حملات {در پاریس} هیچ ربطی به اسلام ندارند». این حرف بی‌معنی است. این حملات قطعا با اسلام ارتباط دارند. البته آن‌ها قطعا با یک وجه خشن، قیامت‌طلب، و خوشبختانه بسیار کوچک از اسلام در ارتباط هستند، اما در هر حال نام آن نیز اسلام است. 

برخلاف آن‌چه رییس‌جمهور اوباما و تیمش ادعا کرده‌اند، دشمن به خوبی در حال پیشبرد کارهای خود است. جنگ داخلی سوریه فضای کافی را برای تعلیم هزاران داوطلب جهادی به وجود آورده است؛ اردوگاه‌های پناهندگان که در آن‌ها صد‌ها هزار آواره و آزاردیده به همراه کودکانی که دچار آسیب‌های روحی شده‌اند زندگی می‌کنند، برکه‌هایی مناسب برای صید داوطلبان آینده هستند.

تمدن غرب هنوز نمی‌تواند حقایق دشوار جنگ را بپذیرد و در عوض از حرکات نمادین بی‌فایده‌ استفاده می‌کند. این کار با «من چارلی هستم» آغاز شد و اکنون به نور‌پردازی ساختمان‌ها به رنگ‌های پرچم فرانسه رسیده است. این قطعا کار زیبایی است، اما زیبایی در جنگ پیروز نمی‌شود. 

برای مبارزه در این جنگ به چه نیاز داریم؟ بیایید با استقامت شروع کنیم: این جنگ احتمالا تا پایان عمر من ادامه خواهد داشت و تا مدت‌ها در زندگی فرزندانم نیز خواهد بود. این یک واقعیت تلخ است، اما خوش‌مان بیاید یا نه یک واقعیت است. سیاستمداران باید توضیح دهند که خطر تا چه اندازه است. اوباما ممکن است در کوچک‌ترین حد ممکن حق داشته باشد وقتی که می‌گوید داعش برای ما یک «خطر ماهیتی» نیست، اما فعالیت‌های آن می‌تواند سیاست‌های ما را از مسیر خارج کند و در نقاطی از دنیا که برای ما بسیار مهم هستند هرج و مرج به وجود بیاورد. اگر آن‌ها زمانی به سلاح کشتارجمعی دست پیدا کنند (که به دنبال آن هستند)، خواهند توانست به جای صد‌ها نفر، ده‌ها هزار نفر را قتل‌عام کنند. 

ما مجبوریم که ایدئولوژی یا ایدئولوژی‌های دشمنان‌مان را درک کنیم. داعش ممکن است برآمده از القاعده باشد، اما راهکارهای آن، وحشی‌گری ویژه‌ی روش‌هایش، عدم پرهیزش از کشتن مسلمانان، و دیدگاه استراتژیک کلی آن با القاعده تفاوت دارد. تا زمانی که مقامات دولتی نتوانند درباره‌ی این موضوعات آزادانه بحث کنند، ما محکوم به‌‌ همان استراتژی خواهیم بود که عمدتا بر بمباران آرام‌بخش تاکید دارد؛ دارویی که خارش را برطرف می‌کند اما زخم عفونت‌کرده را به حال خود می‌گذارد. 

در ‌‌نهایت، ما باید گفتار غیرمستقیم و پیچیده‌گویی را کنار بگذاریم. «تندروهای خشن»‌‌ همان اسلام‌گرایان هستند. ما قصد نداریم «درباره‌ی آن‌ها عدالت را اجرا کنیم»، یا «از صحنه‌ی نبرد بیرون کنیم». ما قصد اسارت یا کشتن آنان را داریم. اگر چه این درست است که نمی‌توان با کشتار خود را از شر شورش خلاص کرد، ما مجبور خواهیم بود برای شکستن کمر داعش و گروه‌های همکار آن افراد زیادی را بکشیم؛ شاید هزاران نفر را. 

برای رسیدن به این هدف به برنامه‌ای بلندمدت نیاز داریم که مقصودش نه «محدود کردن» بلکه درهم شکستن آنان باشد. کاملا واضح است که دولت چنین برنامه‌ای ندارد، اما اگر چنین برنامه‌ای هم وجود داشته باشد آشکارا در حال شکست خوردن است. 

این یک فرآیند طولانی، خونین، و پرهزینه خواهد بود؛ این تنها روش زندگی ما از قبیل کنسرت‌های راک یا فروش الکل در رستوران‌ها نیست که در معرض خطر قرار دارد، بلکه حقوق بنیادین آزادی بیان و عقیده و مذهب، برابری زنان، و مهم‌تر از همه آزادی از وحشت و آزادی اندیشه است که در خطر قرار دارند. 

منتقدان من در اشتباه بودند. سال ۲۰۰۱ جنگ جهانی چهارم بود. اکنون نیز جنگ جهانی چهارم است. و به احتمال قوی تا مدت‌ها پس از من و آنان نیز جنگ جهانی چهارم خواهد بود. اگر می‌خواهیم فرزندان‌مان یا فرزندان فرزندان‌مان درگیر چنین جنگی نباشند، باید از هم‌اکنون گفتن حقیقت به آنان را آغاز کنیم.

———————————————–

* الیوت کوهن (Eliot Cohen) استاد و مدیر برنامه مطالعات استراتژیک درمدرسه مطالعات پیشرفته بین‌المللی پال ایچ. نیتس” (شاخه‌ای از دانشگاه جان هاپکینز در واشنگتن دی.سی) با تخصص ویژه در مسائل خاورمیانه و خلیج فارس است. او به عنوان مشاور وزیرخارجه امریکا در سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ فعالیت می‌کرده است. نسخه‌ی انگلیسی این یادداشت در وب‌سایت “امریکن اینترست” منتشر شده است.

بیشتر بخوانید:

نظرتان را بنویسید