لنینیسم و مسوولیت فلسفی مارکس در قبال آن؛ به بهانه‌ی ۱۷ اکتبر، سال‌روز کودتای لنین

فرهاد سلیمان‌نژاد

Farhad-SoleimanNejad

قبل‌التحریر- قریب به یکصد سال از کودتای لنین علیه انقلاب فوریه و دولت کرنسکی می‌گذرد. انتظار منطقی و عقلانی این است که وابستگان مارکسیسم خاصه مارکسیست‌های وطنی به خاطر تبعات دهشتناک این رخداد لعین، به همه‌ی ابعاد آن خصوصاً مبانی نظری‌اش در آراء مارکس به دیده‌ی انتقاد بنگرند. با این همه، جذابیت کیش پرستش شخصیت، مانع بزرگی در برابر تحقق این مواجهه‌ی انتقادی است. مطلوب طیف کثیری از مارکسیست‌های عامی این است که به جای نقد زوایای مخاطره‌آمیز آراء مارکس، هم‌چنان چونان مرجعی دینی به او بیاویزند. این مقاله بر آن است تا یکی از مهم‌ترین آبشخورهای فلسفی برآمدن دیکتاتوری لنینیستی را در آراء خود مارکس گزیده‌وار بررسی کند

 «به یاد داشته باشید شما مردان گردان‌فراز عمل كه هیچ نیستید مگر بی‌آنكه خود بدانید- ابزارهایی در دست مردان اندیشه كه در آرامش محقر خویش با قطعی‌ترین طرح‌های عمل، شما را پیشاپیش درافكنده‌اند.» (1)

سخن فوق قولی است از هاینریش هاینه شاعر پرآوازه‌ی آلمانی كه آیزایا برلین آن را در اوایل مقاله‌ی معروف «دو مفهوم آزادی» نقل كرده است. این کلام هاینه را می‌توان عصاره‌ی نگرش برلین نسبت به ضرورت و اهمیت كاوش در تاریخ اندیشه‌ها دانست؛ ضرورتی كه ناظر است بر بررسی تبعات و پیامدهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آراء متفكران و فیلسوفان. فی‌الواقع عقیده‌ی برلین درباره‌ی اهمیت عقاید و اندیشه‌های فلسفی بر این استوار است كه آنها را آبشخور اقدامات و تحولاتی می‌داند كه در قرن نكبت‌بار بیستم، وحشیانه‌ترین فرازهای تاریخ را رقم زد. بررسی زمینه‌های فكری سر برآوردن قدرت‌های سركوب‌گر كمونیستی و فاشیستی در قرن بیستم، آن پروژه‌ی مطالعاتی پرمخاطره‌ای است كه علت اشتهار برلین در تاریخ عقاید نیز بشمار می‌رود. فرض عمده‌ی برلین این است كه دولت‌های تمامیت‌خواه (توتالیتر) قرن بیستم (فاشیسم و كمونیسم) در زمینی بایر رشد نكردند، بلكه سنت دامنه‌داری از عقاید و اندیشه‌ها آن‌ها را سیراب كرده است. برای اینكه نشان دهیم اهمیت عقاید در سیر تحولات و رخدادهای سیاسی تا چه میزان است، نمونه‌ای ذكر می‌كنم كه البته نمونه‌ی بسیار بغرنج و دوران‌سازی است. فرض بگیریم در فوریه‌ی ۱۹۱۷ كه انقلاب در روسیه‌ی تزاری پیروز شد، مدیریت سیاسی بحران‌های ناشی از انقلاب به سیاقی پیش می‌رفت كه مد نظر كرنسكی و یا حتی پلخانف بود و شخصی چون لنین نیز دست از تحركات ویرانگر خود می‌كشید و كودتای اكتبر را رقم نمی‌زد. با بكار بردن كمی نیروی تخیل-كه برلین بسیار به اهمیت آن در شناخت تحولات تاریخی تأكید می‌كرد- می‌توان تصور كرد كه روسیه در مسیری به غیر از آن مسیر رو به زوال و تلاشی پیش می‌رفت كه فرجامش سر بر آوردن استالین بود. اینگونه نگریستن به تاریخ عقاید و بررسی تأثیرات آن در وقایع تاریخی، مؤید این نظر است كه در ازاء وقایع و رخدادهای تاریخی مسوولیتی بر گُرده‌ی اندیشمندان و متفكران متصور می‌شویم. البته یقیناً كسی نمی‌تواند بگوید كه فی‌المثل ماركس در سر برآوردن استالین مسوولیت سیاسی دارد، یا كسی مجاز نیست كه نیچه را مسوول سیاسی بر آمدن نازیسم بداند. نه ماركس و نه نیچه هیچیک در ازاء كمونیسم و نازیسم مسوولیت سیاسی ندارند؛ مسوولیت سیاسی خیر، اما مسوولیت فلسفی چرا؛ روش منطقی بررسی تاریخ عقاید به شیوه‌ی برلین مستلزم باور به چنین مسوولیتی است.

 سهل‌ترین كار و البته عامیانه‌ترین كار- این است كه بگوییم هیچ پیوندی میان ماركس و «سوسیالیسم واقعاً موجود» وجود ندارد؛ حتی می‌توان تأكید كرد كه بلشویسم تحریف آشكار عقاید ماركس است كه در این صورت مسوولیت این تحریف بر دوش بنیانگذاران بین‌الملل سوم یعنی لنین و تروتسكی انداخته خواهد شد. برخی‌ها هم ممكن است اظهار كنند آگاهی بنیانگذاران بین‌الملل سوم از میراث فكری ماركس ناقص بود و مثلاً اگر لنین با كتابی چون «گروندوریسه» یا «دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴» آشنا می‌بود، جریان وقایع سیاسی طور دیگری می‌شد و فی‌المثل افتضاحی چون كرونشتات رخ نمی‌داد. مع‌هذا چنین مواجهه‌ای بیش و پیش از هر چیز تقلایی است برای سلب مسوولیت فلسفی از فیلسوفی است كه عقایدش در تحلیل ماتریالیستی تاریخ و نقد اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری، منبع الهام یكی از قصی‌ترین دولت‌های همه‌ی اعصار بوده است.

می‌توان و باید برای روشنگری تحریف‌ها و انحراف‌ها از میراث فكری ماركس كوشید، (2) فراتر از آن برای شناخت بحران‌های جهان امروز از آن میراث فلسفی سود جست؛ اما به همان میزان باید آن خصلت‌ها و ویژگی‌های فلسفی را واكاوید كه بر بنیاد آن ستون‌های یكی از بناهای سیاسی سركوبگر تاریخ برافراشته شد. نقد کارل پوپر بر ماركس ناظر بر همین مسأله است. او طی نقد خود بر ماركس بارها با برخی از فرازهای ایده‌هایش موافقت كرده، بااین‌همه به همان میزان نسبت به خطاهای مهلک تئوری ماركس نیز هشدار داده است كه بعدها با استقرار دیكتاتوری پرولتری شوروی كمونیستی تحققی خونین یافت.

برخی از شارحان ماركس مصرند میان شق روسی ماركسیسم و شق اروپایی آن تفكیك قائل شوند، به‌زعم این افراد، ماركسیسم روسی به‌واسطه‌ی ناآشنایی زعمای فكری و سیاسی‌اش با برخی از مهمترین متون ماركس، ماركسیسمی ارتدوكس و غیراصیل است. «دست‌نوشته‌های اقتصادی-سیاسی ۱۸۴۴» و «گروندریسه» مهمترین عناوینی هستند كه برای لنین، تروتسكی، بوخارین و استالین ناشناخته بود. (3) می‌خواستم نام پلخانف را هم در كنار این افراد بیاورم كه اكراهی عمیق مانع شد. پلخانف متفكری شریف و اصیل و به قول آیزایا برلین «برجسته‌ترین دانشمند ماركسیست زمان خویش» (4) بود؛ لذا نشاندن نام وی در كنار این رهبران شرور ماركسیسم روسی چندان اخلاقی نیست. الغرض این طیف از شارحان متأخر ماركس معتقدند ماركسیسم روسی و دولت بلشویكی برآمده از این ماركسیسم، چندان با روح كلی اندیشه‌ی ماركس همخوان نیست. طبق باور ایشان باید شكافی عمیق میان ماركسیسم روسی و ماركسیسم اروپایی كه افرادی چون گرامشی، لوكاچ، لوكزامبورگ، آلتوسر، پولانزاس و كُرش نمایندگی‌اش می‌كنند، متصور شد. براهینی چند برای عمیقتر نشان دادن این شكاف مطرح می‌شود كه حائز بالاترین سطح اهمیت هستند؛ فی‌المثل به مفهوم «بیگانگی» (Alienation) اشاره می‌كنم. اعتقاد بر این است كه بلشویسم و دولت دیكتاتوری برآمده از آن، خود مصداق تحمیل بیگانگی توسط یک سرمایه‌داری دولتی است و نمی‌تواند نسبتی اصیل با آراء ماركس داشته باشد. براهین بیشمار دیگری در این خصوص مطرح می‌شود كه به نظر من بیش و پیش از هر چیز تلاشی است برای تبری جستن ماركس از بلشویسم؛ چنین تبری جستنی محصول قبض و بسط افراطی تئوریک است كه ارزش بخشی از میراث فكری ماركس را نسبت به بخش دیگری از آن بیشتر یا كمتر تلقی می‌كند.

كسانی كه قائلند میان ماركسیسم روسی و ماركسیسم اروپایی مغاكی عمیق حائل است، عموماً به آثار متقدم ماركس كه بدان اشاره كردم تمركز می‌كنند و بخش بسیار حائز اهمیتی از میراث ماركس را كه اهمیت تئوریک و سیاسی بنیادین دارد، نادیده می‌انگارند. كمینه اینكه تلاش می‌كنند آثار اصلی چون «سرمایه» را از دریچه‌ی آثار متقدم مورد تفسیر قرار دهند. كار به جایی می‌رسد كه متون بسیار حائز اهمیتی چون «مانیفست كمونیست» یا «نقد برنامه‌ی گوتا» چونان دست‌نوشته‌هایی تشكیلاتی برای عمل فروكاسته می‌شود. این دو سند بسیار مهم را می‌توان نمود و تعین عملیاتی نظریه‌ی ماركس بشمار آورد؛ یعنی این دو متن نسخه‌های ماركس برای عمل سیاسی‌اند؛ به عبارتی اگر بنا بود افسار پراكسیس و قدرت سیاسی در اختیار ماركس قرار بگیرد، تردیدی نیست كه به همان شیو‌ه‌ای رفتار می‌كرد كه در این دو سند آمده است. اگر وحدت میان تئوری و عمل را به‌عنوان یكی از اصول بدیهی ماركسیسم در نظر داشته باشیم-كه البته از هگل اخذ شده- آن‌وقت نباید اهمیت این اسناد عملی ماركس را به اعتبار برخی متون ناشناخته‌تر اندک جلوه دهیم. در بررسی تفكر ماركس «مانیفست كمونیست» به همان میزان اهمیت دارد كه «سرمایه» یا «دست‌‌نوشته‌ها».

باید به چند پرسش بنیادین هم پاسخ گفت: نخست، آیا می‌توانیم و محق هستیم كه سازه‌ی پرهیبت میراث فكری و قلمی ماركس را شقه‌شقه كرده و شقی از این میراث را به دور بیندازیم؟ دوم، اگر بنا به شقه كردن باشد كدام شق را باید دور بیندازیم و كدامیک را حفظ كنیم؟ سوم، چطور می‌توانیم بخشی از این میراث سترگ را نسبت به بخش دیگری از آن پراهمیت‌تر یا كم‌اهمیت‌تر جلوه دهیم؟ چهارم، كدام بخش از آثار ماركس با سنجه‌ی تغییر و تحولات فكری خود ماركس دارای اهمیت بیشتری است؟ هر متفكری در طول زمان و بنا به دلایل بیشماری در آرا و عقاید خود تجدیدنظر می‌كند و شک نیست كه این تجدیدنظر بر آرا و عقاید گذشته اِعمال می‌شود نه آرا و عقاید حال و آینده‌ای كه هنوز نیامده است؛ به همین خاطر آیا نمی‌توان چنین انگاشت كه آثار ماركس جوان نسبت به آثار ماركس پیر اهمیت كمتری دارد؟ و نتیجه اینكه آیا نمی‌توان گفت آثاری چون «دست‌نوشته‌ها» دارای چنان اهمیتی نیستند كه عموماً انگاشته می‌شود؟

الغرض به‌زعم من نمی‌توان مغاكی خودساخته میان ماركس و بلشویسم متصور شد و با طرح اینكه زعمای انترناسیونال سوم با بخشی از آثار ماركس آشنا نبودند، چنین نتیجه گرفت كه اگر این آشنایی وجود داشت لابد سرنوشت كمونیسم به مسیری دیگر پیش می‌رفت و سر از كرونشتات و كولاگ در نمی‌آورد. ما مخیریم كه هر بخشی از میراث فكری هر متفكری را مورد تأكید بیشتر قرار داده و متناسب با مسائل زمانه‌ی خودمان مورد تفسیر قرار دهیم؛ اما نمی‌توانیم از این رجحان چنان بهره بجوییم كه هدف از آن نادیده انگاشتن، كم‌اهمیت جلوه دادن و بدتر از همه سلب مسئولیت فلسفی در ازاء رخدادهای سیاسی و تاریخی باشد. همچنان كه پیشتر نیز عرض كردم ماركس در ازای بلشویسم مسئولیت فلسفی دارد و یكی از مهمترین دغدغه‌های ما هم باید جست‌وجوی اصول تئوریكی در ماركس باشد كه با پشتوانه‌ی آن لنین و استالین توانستند ایده‌ی دولت قاهره‌ی دیكتاتوری پرولتری را استخراج و به یک واقعیت هولناک تبدیل كنند.

در این خصوص مثالی می‌زنم: ماركس می‌پنداشت دولت یک كمیته‌ی اجرایی برای اِعمال دیكتاتوری طبقاتی است و برای همین ادعاهای دموكراسی‌های پارلمانی به عنوان دموكراسی صوری ریاكارانه توصیف می‌كرد كه تنها به كار توجیه چپاولگری سرمایه‌داران می‌آید نه تحقق آزادی‌های حقیقی فراگیری كه پرولتاریا را هم تحت پوشش قرار دهد. با پشتوانه‌ی این نگرش ابزارگرایانه به دولت، ماركس می‌پنداشت اِعمال دیكتاتوری دولتی همچنان كه توسط بورژوازی انجام می‌گیرد یک حق مسلم برای پرولتاریا نیز است كه تازه دارای رسالتی تاریخی و آخرالزمانی برای برچیدن بساط نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌هاست. لذا معتقد بود پرولتاریا پس از چیره شدن به بورژوازی، باید تا نابودی كامل آن اعمال دیكتاتوری كند. ماركس این اعمال دیكتاتوری دولتی را آخرین مرحله‌ی گذار به سوی سوسیالیسم واقعی قلمداد می‌كرد كه فی‌المثل در «نقد برنامه‌ی گوتا» آمده است. با چنین بینش خام‌دستانه‌ای بود كه دولت قاهره‌ی بلشویكی به مدد آراء خود لنین محقق شد. لذا از ایده‌ی دولت در تئوری ماركس و ضرورت دیكتاتوری مقطعی پرولتاریا تا دیكتاتوری حزبی لنین و استالین، مسیر همواری كشیده شده است كه به‌ زور هیچ شعبده‌ی تفسیری-دیالكتیكی قابل محو كردن نیست. به همین خاطر است كه تأكید می‌كنم ماركس در ازاء بلشویسم مسئولیت فلسفی دارد و واكاوی این مسئولیت منوط است به رهایی از شر كیش پرستش شخصیت.

ما باید بپذیریم كه مجبوریم بخش قابل توجهی از میراث فكری ماركس را به دور انداخته و مهمتر از آن چند اصل متافیزیكی تفكر او را به شیوه‌ی پوپر از بیخ و بن بخشكانیم كه یقیناً آفات هگلیانیسم یعنی اصالت تاریخ و منطق دیالكتیكی مهمترین این اصول متافیزیكی است. همین مسئولیت فلسفی است كه باعث می‌شود نقد پوپر بر ماركس را مصداق هوشمندی و ذكاوتش در درک ریشه‌های شر در تفكر و منطق دیالكتیكی و اصالت تاریخی ماركس بینگاریم. ارائه‌ی خوانشی دموكراتیک از ماركس كه نقیض خوانش دیكتاتورمنشانه‌ی بین‌الملل سوم باشد، منوط است به فهم انتقادات پوپر و عمل به آن. آیزایا برلین كه كمتر از پوپر به ماركس اظهار لطف كرده، معتقد بود «بذرهای ماركسیسم در حاصلخیزترین خاک قابل تصور كاشته شد» (5) طبق نظر برلین:

«نوشته‌های اقتصادی ماركس به خصوص سرمایه در روسیه بیش از كشورهای دیگر با استقبال مواجه شده بود. تشكیلات سانسور در كمال تعجب به این كتاب اجازه‌ی انتشار داده بود، با این توجیه كه البته كتاب گرایش سوسیالیستی مشخصی دارد … اما به سبک عامه‌فهم نوشته نشده است … و بعید است كه در میان مردم عادی خوانندگان چندانی پیدا كند. نقدها و بررسی‌ها در مطبوعات روسیه مطبوع‌تر و صائب‌تر از جاهای دیگر بودند و این نكته سبب شگفتی و خرسندی ماركس شد، تا حدودی نگرش تحقیرآمیز او به دهاتی‌های روس را عوض كرد و ماركس حتی از نسل جدید انقلابیون ریاضت‌پیشه و بی‌باكی تمجید كرد كه نوشته‌های او نقش بزرگی در تعلیم و تربیت آن‌ها بازی كرده بود … ماركس با حیرت می‌دید كه این كشور كه سی سال علیه آن قلم زده و سخن گفته است، دارد بی‌باك‌ترین و هوشمندترین شاگردان را به او تحویل می‌دهد.» (6)

اقبال زاید‌الوصف روس‌ها به ماركس چنان او را مقهور و مجذوب كرد كه باعث شد وی از باور جزمی‌اش به حتمیت گذار از مراحل تكامل طبیعی تاریخ و دوره‌بندی‌های خشک و متصلبش دست بكشد. برلین در این خصوص می‌نویسد:

«ادعا می‌شد كه نوعی گذار مستقیم از این نوع كمون‌های ابتدایی به كمونیسم تكامل‌یافته امكان‌پذیر است بی‌آنكه عبور از مرحله‌ی بینابینی صنعت‌مداری و شهرنشینی آنطور كه در غرب روی داده لزومی داشته باشد. ماركس قبلاً این فرضیه را تحقیر كرده بود و آن را منبعث از آرمانی‌كردن اسلاوپرستانه و احساساتی دهقانان دانسته بود كه با نقاب رادیكالیسم خودنمایی می‌كرد این اعتقاد كودكانه كه انگار می‌توان با جهشی متهورانه به دیالكتیک حقه زد، از مراحل طبیعی تكامل اجتناب كرد و یا با دستور و فرمان این مراحل را از سر دنیا وا كرد– اما حالا دیگر ماركس تحت تأثیر ذكاوت و جدیت و مهمتر از همه تحت تأثیر سوسیالیسم قرص و محكم و پیگیرانه‌ی نسل جدید انقلابیون روس قرار گرفته بود و آماده بود قضیه را دوباره بررسی كند … ماركس بعد از زیر و رو كردن درست‌وحسابی انبوه مطالب آماری و تاریخی به میزان قابل توجهی از آموزه‌ی خود كوتاه آمد. ماركس پذیرفت كه اگر انقلاب در روسیه نشانه‌ی قیام عمومی كل پرولتاریای اروپا باشد، در این صورت متصور و حتی محتمل است كه كمونیسم را در روسیه بتوان مبتنی كرد بر مالكیت اشتراكی نیمه‌فئودال روستا بر زمین به شكلی كه آن زمان وجود داشت؛ اما اگر سرمایه‌داری در میان همسایگان نزدیک روسیه ادامه یابد، این امر روی نخواهد داد.» (7)

عدول ماركس از قوانین سفت‌وسخت موجبیت علِّی آن‌چنان‌كه برلین بدان اشاره كرده، به این خاطر كه مصداق عدول ماركس از تاریخ‌محوری جزم‌اندیشانه است، دارای اهمیتی صرفاً تئوریک نیست، این عدول فارغ از اهمیت تئوریك، به نظر من ریشه‌ی برخی مصائب است كه بعدها ملت روسیه و دیگر ملت‌های مبتلا به مرض لنینیسم از جانب لنین و استالین متحمل شدند. حُسن نظر ماركس به روسیه‌ای كه همیشه از آن نفرت داشت و حتی به نگرش‌های پان‌ژرمنیستی ماركس علیه روسیه هم دامن زد، این مسئله‌ی عمیقاً ماركسیستی را نادیده می‌انگارد كه تحقق سوسیالیسم محصول رشد و فراگیر شدن فزاینده‌ی آگاهی طبقاتی است كه ماركس بحق بدان اهمیت قائل بود. ماركس هرگز به این نیندیشید كه با پشتوانه‌ی كدام آگاهی طبقاتی بناست دهقانان و روستاییان مفلوک روسیه، هم‌زمان با چیره شدن به نظام فئودالی و تزاری، به گونه‌ای سوسیالیسم پیش از موعد تحقق بخشند. جای خالی چنین بررسی‌هایی بود كه بعدها به مجادلاتی خونین دامن زد، مشعر بر اینكه این آگاهی طبقاتی چگونه باید به وجود آید و نقش حزب در این خصوص چیست.

در جامعه‌ی روستایی مفلوک و عقب‌مانده‌ی روسیه، لنین تقریباً آشكارا بر این نظر بود كه رسالت آگاهی‌بخشی به پرولتاریا بر عهده‌ی نخبگان حزبی است؛ در این خصوص حتی دولت دیكتاتوری صرفاً اهرم حزب برای تحقق این هدف است. در حقیقت این خود لنین بود كه با استدلال‌های ویرانگری ازاین‌دست به حزب مرجعیتی مطلقه بخشید و باعث شد كه حد فارق میان حزب و دولت برداشته شود و عملاً دولت در حزب ادغام شود. ادغام شدن دولت در حزب كه طبق گفته‌ی هانا آرنت یک از ویژگی بنیادین توتالیتریسم است و در تجربه‌ای مشابه در نازیسم و فاشیسم هم رخ داد، محصول مغالطات و خطاهای لنین بود، همچینن از رمق انداختن شوراهای كارگری كه مصداق دموكراسی سوسیالیستی بود باز بر عهده‌ی لنین است؛ ازاین‌منظر كاملاً حق با لشک كولاكفسكی است كه لنین را «مسلك‌پرداز توتالیتریسم» قلمداد می‌كرد. لنین نه‌تنها مسلك‌پرداز توتالیتریسم، بلكه یكی از بزرگترین خائنان به آرمان طبقه‌ی كارگر است. لنین بود كه به ‌منظور چیره شدن بر مجادلات سیاسی سال‌های نخست زعامتش كه در حقیقت به معنای سركوب مخالفان بود، آگاهانه ابزار تئوریک تبدیل شدن حزب بلشویک را به یک دیكتاتوری سركوبگر مهیا كرد.

بحران‌هایی چون بحران كرونشتات باعث شد كه لنین برای برقرار كردن آرامشی صوری، دامنه‌ی اقتدار و سیطره‌ی حزبی را چنان گسترده سازد كه معنای سیاسی‌اش فی‌الواقع هیچ نبود جز برچیدن بساط دموكراسی شورایی. اگر در نظر آوریم كه دموكراسی شورایی بنا بود ضامن سیادت پرولتاریا بر سرنوشت خود باشد، آنگاه می‌توان شدت و عمق خیانت لنین به آرمان طبقه‌ی كارگر را محاسبه كرد. در حقیقت استالین فرزند حلال‌زاده‌ی خود لنین بود و ستون‌های بنای مخوف رژیم استالینی بر بنیاد تئوری‌های ویرانگر لنین نهاده شد؛ لكن تئوری‌های خود لنین نیز آبستن از خلأ‌های تئوریكی بود كه میراث ماركس بشمار می‌رود. برای اینكه ثابت شود بلشویسم چگونه میراث‌خوار ماركس است، باید كه این خطوط ارتباطی میان خلأهای تئوریک ماركس و تجربه‌ی تاریخی بلشویسم را واشكافی كنیم. من این خلأهای تئوریک در نظام فكری ماركس را ذیل دو عنوان كلی دسته‌بندی كرده‌ام كه به ترتیب اهمیت عبارت است از: ۱- نظریه‌ی ماركس در خصوص دولت؛ ۲- نظریه‌ی ماركس در خصوص آگاهی طبقاتی. هرچند گزیده‌وار تلاش كردم تا این دو خلأ تئوریک را واكاوی كنم، لكن مشروح این تحلیل را كه چگونه خلأهای تئوریک ماركس در این دو مورد بعدها اسباب بحران‌های سیاسی عظیمی در دوران پس از كودتای اكتبر را مهیا كرد، به مجالی دیگر وامی‌نهم.

Marxism-Leninism

در این خصوص كه چگونه حزب توسط خود لنین به یک لویاتان مخوف بدل شد، لشک كولاكفسكی شرح گزیده و بسیار روشنگری دارد كه نظر به اهمیت تحلیلی شگرف آن، علی‌رغم طولانی بودنش، آن را با مقدار قلیلی جرح و تعدیل نعل به نعل بازگو می‌کنم:

«لنين كه در مسائل عمليِ مهم كمتر از تروتسكي آيين‌پرست بود، دستِ‌كم در دو مورد از اصول خود عدول كرد. اولاً متوجه شد كه اتحاديه‌ها نه‌تنها بايد در امر اجراي توليد برنامه‌ريزي‌شده، بلكه در دفاع از كارگران در برابر دولت فعاليت كنند. البته او پيشتر به پيروي از منطق محكم ماركسيستي، مانند تروتسكي گفته بود چنين نقشي در حكم آن است كه طبقه‌ي كارگر بايد در برابر خودش از خودش دفاع كند كه حكمي ياوه است. ثانياً او اذعان كرد كه دولت به «انحرافِ ديوان‌سالارانه» دچار شده. البته معلوم نبود كه اين قضيه چگونه با طرح ذهنيِ او سازگاري داشت: ظاهر امر اين بود كه از ديدگاه منافع طبقاتي ديوان‌سالاريِ سرمايه‌داري ابزار ستم و ديوان‌سالاريِ سوسياليستي وسيله‌ي رهايي است. اين واقعيت كه در اين دو مورد او جزميات را فداي واقعيت كرد، نشاني از قوت عقل سليم اوست. اما متأسفانه او دير متوجه واقعيت شد. به علاوه براي هر باري كه از استقلال اتحاديه‌هاي كارگري سخن مي‌گفت، ده بار درباره‌ي خطر سنديكاليسم هشدار مي‌داد و براي ديوان‌سالاري درماني جز يک ديوان‌سالاريِ تازه نداشت. در اندک مدتي اين توهم نقش بر آب شد كه در جامعه‌اي خفقان‌زده، حزب را مي‌توان مانند جزيره‌ي آزاديِ كلام و انتقاد حفظ كرد. همان‌طور كه ديديم لنين دسته‌بندي و اختلاف‌نظر در درون حزب را هرگز نشاني از سلامت نمي‌دانست. در همان 1910 زماني كه با اتزويست‌ها و شعار «آزادي كامل براي انديشه‌هاي انقلابي و فلسفي» روبه‌ر‌رو بود چنين نوشت: «اين شعار يكسره فرصت‌طالبانه است. در همه‌ي كشورها، تنها فرصت‌طلبان‌اند كه اينگونه شعارها را در حزب سوسياليست پيش مي‌كشند و در عمل معنايي جز اين نداشته كه بايد «آزاد» بود تا طبقه‌ي كارگر را با ايدئولوژي بورژوايي فاسد كرد. ما آزادي انديشه (بخوانيد: آزادي مطبوعات، كلام و عقيده) را در كنار آزادي تحزب از دولت مي‌خواهيم (نه از حزب)» … البته در اينجا اشاره به دولت بورژوايي بود. وقتي قدرت دولت و حزب يكي شد، قائدتاً قواعد مربوط به آزاديِ انتقادي بايد در هر دو مورد يكي باشد. تحكيم نهادهاي قدرت اندكي بيشتر طول كشيد، اما به همان اندازه اجتناب‌ناپذير بود. مسأله سرانجام در مارس 1921، در كنگره‌ي دهم حزب بطور اصولي حل شد و اين زماني بود كه لنين به دسته‌بندي در حزب و «تجمل مطالعه‌ي سايه‌روشن‌هاي عقايد» حمله كرد و گفت: «بايد قاطعانه بگوييم كه درباره‌ي انحراف‌ها، جايي براي بحث نمي‌بينيم و بايد اين كارها را متوقف كرد.» … تا چند سال پس از مرگ لنين هنوز نمي‌شد بطور كامل از تشكيل گروه‌ها و «پلاتفرم‌ها»ي گوناگون علني در حزب، يا به زبان دقيق‌تر در دستگاه حزب جلوگيري كرد. اما طولي نكشيد كه دست مجازات‌كننده‌ي دولت به مواجهه با «انحراف‌هاي» واقعي و تخيلي پرداخت و آرمان وحدت را از طريق شيوه‌هاي پليسي جامعه‌ي تحقق پوشاند. اگر بتوان گفت كه آيين لنين و سبک انديشه‌اي كه ملازم آن بود، نظام توتاليتريستي را پايه‌ريزي كرد، اين امر به‌خاطر اصولي نبود كه او براي توجيه ترور و تحديد آزادي‌هاي مدني به كار مي‌گرفت. هرگاه جنگ داخلي آغاز شود، مي‌توان انتظار داشت كه هر دو طرف به روش‌هاي تروريستيِ خشن توسل جويند. از ميان بردن آزادي‌هاي مدني براي تقويت و حفظ رژيم حاكم، مترادف توتاليتريسم نيست، مگر زماني كه با اين اصل همراه شود كه هرگونه فعاليت اقتصادي، فرهنگي و غيره بايد بطور كاملا تابع هدف‌هاي دولت باشد وبه علاوه نه‌تنها هرگونه اقدام عليه دولت بايد به‌شدت منع و مجازات گردد، بلكه هيچ عمل سياسي را نبايد «بي‌طرفانه» تلقي كرد و شهروندان نبايد حق انجام هيچ كاري را كه جزئي از هدف دولت نيست داشته باشند. به عبارت ديگر شهروند بايد ملک دولت تلقي و به همين عنوان با او رفتار شود. نظام شوروي كه اين اصول را از روسيه‌ي تزاري بر گرفت و آنها را به كمال تازه‌اي رساند، در اين مفهوم ساخته و پرداخته‌ي لنين است. لنين هرگز به امكان بي‌طرف بودن در هيچ‌يک از عرصه‌هاي زندگي ‌من‌جمله فلسفه باور نداشت. هر آن‌كه به حزبي تعلق نبود يا خود را بي‌طرف مي‌خواند، دشمن پنهان بود. در اول دسامبر 1917 لنين در حمله به اتحاديه‌هاي كارگران راه‌آهن، خطاب به كنگره‌ي شوراهاي نمايندگان دهقانان چنين گفت: «در دوران مبارزه‌ي انقلابي، در زماني كه هر لحظه مهم است و مخالفت و بي‌طرفي راه را براي نفوذ دشمن باز مي‌كند و او بي‌شک از اين طريق حرف خود را خواهد زد و مسلماً شنيده هم خواهد شد، در زماني كه براي كمک به مرم در اين امر مبارزه‌ي مقدس‌شان كسي نمي‌شتابد، من چنين موضعي را بي‌طرف تلقي نمي‌كنم؛ اين بي‌طرفي نيست؛ انقلابيون چنين كاري را تحريک به شورش مي‌خوانند.» … نه در سياست و نه در هيچ عرصه‌ي ديگر «بي‌طرفي» در كار نيست. لنين در هر زمان با هر مسأله‌اي كه روبه‌رو مي‌شد، تنها در بند اين بود كه آيا مسأله به نفع يا ضرر انقلاب و بعدها دولت شوروي است يا نه. چهار مقاله‌اي كه در سال‌هاي 1910 و 1911 اندكي پس از مرگ تولستوي درباره‌ي او نوشت، نمونه‌ي اين واقعيت‌اند. درونمايه‌ي اصلي مقاله‌هاي او وجود «دو جنبه» در آثار تولستوي است: جنبه‌ي نخست ارتجاعي و آرماني است (كمال اخلاقي، احسان نسبت به همه، عدم مقاومت در برابر شرّ) و جنبه‌ي دوم «ترقي‌خواه» و نقاد است (توصيف ستم و فلاكت دهقانان، رياكاري طبقات بالا و كليسا و غيره). ارتجاعيون بر جنبه‌هاي ارتجاعي نظرات تولستوي تأكيد مي‌كنند، اما جنبه‌هاي مترقي ممكن است مواد و مصالح مناسبي براي برانگيختن توده‌ها باشد، گرچه مبارزه‌ي سياسي از هم‌اكنون افقي فراخ‌تر از انتقادات تولستوي پيدا كرده است. مقاله‌هاي سال 1905 لنين زير عنوان «تشكيلات حزبي و ادبيات حزبي» براي چندين دهه، توجيه ايدئولوژي انقياد كلام در روسيه بود و هنوز نيز براي همين كار مورد استناد قرار مي‌گيرد. گاه چنين استدلال شده كه موضوع مقاله صرفاً ادبيات سياسي است، ولي واقعيت اين نيست و بر هرگونه اثر قلمي ناظر است. در آن اين عبارات را سراغ مي‌توان گرفت: «مرگ بر نويسندگان غير حزبي! مرگ بر انسان‌هاي ادبي! ادبيات بايد جزئي از هدف مشترک پرولتاريا باشد؛ بايد «پيچ و مهره‌اي» در ماشين عظيم سويال‌دموكراتيكي باشد كه كل پيش‌قراولانِ آگاهِ سياسيِ طبقه‌ي كارگر بر حركت‌اش واداشته‌اند.» … براي خشنودي «طبقه‌ي روشنفكران عصبي»‌اي كه ممكن است از اين برخورد ديوان‌سالارانه به خشم آيند، لنين مي‌افزايد كه در ادبيات نمي‌توان همه‌چيز را به طرز مكانيكي هم‌سطح كرد. بايد براي ابتكار فردي، قوه‌ي تخيل و غيره جايي گذاشت. با اينهمه ادبيات بايد جزئي از كار حزب و اداره‌ي آن باشد. اين مقاله البته در دوران مبارزه براي «دموكراسي بورژوايي» نوشته شده و بر اين فرض مبتني بود كه روسيه سرانجام روزي از آزادي بيان برخوردار خواهد شد، اما در آن دروان اعضاء اديب حزب بايد در آثار خود روح حزبي را وانگذارند. در اين مورد نيز مانند ديگر موارد، وقتي حزب دستگاه ارعاب دولتي را در دست گرفت، وظيفه‌ي پيش‌گفته شكلي همگاني پيدا خواهد كرد. سخنراني لنين در كنگره‌ي كمسومول در دوم اكتبر 1920 كه فراوان مورد استناد قرار گرفته با مسائل اخلاقي نيز به روشي مشابه برخورد مي‌كند. «ما مي‌گوييم كه اخلاق ما دربست تابع منافع مبارزه‌ي طبقاتي پرولتاريا است … اخلاق آن چيزي است كه به نابودي نظم پيشين استعماري و متحد كردن تمامي مردم زحمتكش گرداگرد پرولتاريايي كه دست‌اندركار جامعه‌ي جديد كمونيستي است خدمت كنند … براي يك كمونيست همه‌ي اخلاق در اين انضباط متحد و مبارزه‌ي توده‌اي آگاهانه عليه استثمارگران خلاصه مي‌شود. ما به اخلاق ابدي و ازلي معتقد نيستيم و نادرستيِ همه‌ي حكايات مربوط به اخلاق را بر ملا مي‌كنيم.» … از اين گفته تفسيري جز اين نمي‌توان داشت كه هرچه به هدف حزب خدمت مي‌كند نيك، و هر آنچه به آن ضرر مي‌رساند بد است و هيچ چيز ديگر از لحاظ اخلاقي نيك يا بد نيست. پس از تسخير قدرت، حفظ و تقويت شوروي تنها شاخص اخلاقي و تنها سنجه‌ي همه‌ي ارزش‌هاي فرهنگي خواهد بود. در برابر عملي كه شايد به تثبيت قدرت كمك كند، هيچ معياري تاب عرض اندام نخواهد داشت و هيچ ارزش ديگري را نمي‌توان بر پايه و اساس ديگري باز شناخت. بدين‌سان همه‌ي مسائل فرهنگي به مسائلي فني بدل مي‌شوند و بايد بر اساس همان سنجه‌ي واحدِ تغييرناپذير درباره‌شان داوري كرد. «مصلحت جامعه» يكسره از مصلحت افراد عضو آن جدا مي‌شود. براي مثال اگر بتوان نشان داد كه تجاوز و الحاق سرزمين‌هاي ديگر به حفظ قدرت شوروي كمك مي‌كند، آنگاه محكوم كردن اين دو، احساس‌پرستي بورژوايي است. (در اين خصوص بايد اذعان كنم كه لنين در نامه‌اي به ميرزاكوچك‌خان جنگلي صراحتاً از سياست‌هاي امپرياليستي حكومت تزاري عذرخواهي كرد و اعلام كرد حقوق ملي اقوام ديگر را به رسميت مي‌شناسد و لذا در اين خصوص نمي‌توان نظر كولاكفسكي را پذيرفت.) اگر شكنجه در خدمت قدرتي است كه بنابر تعريف هدفي جز «رهايي توده‌هاي زحمتكش» ندارد، لاجرم محكوم كردن آن غيرمنطقي و رياكارانه است. اخلاق فايده‌باورانه و داوري‌هاي فايده‌باورانه درباره‌ي پديده‌هاي اجتماعي و فرهنگي، شالوده‌هاي اصيل سوسياليسم را به ضد خود بدل مي‌كنند. همه‌ي پديده‌هايي كه بروز آن در جامعه‌ي بورژوايي خشم اخلاقي انسان را بر مي‌انگيزد، در جامعه‌ي جديد انگار به يُمن تماس دست ميداس، اگر در خدمت قدرت جديد باشند طلا مي‌گردند. شكنجه نشاني از خشم و خروش اصيل مردم عليه استثمارگران است. هيچ‌يك از اقدامات افراطيِ بدترين سال‌هاي استالين نيست كه نتوان با اصول لنينيستي توجيه‌اش كرد، به شرط آنكه البته بتوان نشان داد كه آن اقدامات موجب تقويت دولت شوروي شد. تفاوات اساسي دوران لنين با دوران استالين در اين نيست كه در دوران لنين آزادي در جامعه و حزب وجود داشت و در دوران استالين سركوب شد؛ بلكه وجه اساسي تفاوت در اين است كه در دوران استالين كل جهات معنوي مردم اتحاد شوروي، زير موجي همه‌گير از دورغ و ريا خفه شد. اما اين وضع صرفاً نتيجه‌ي شخصيت استالين نبود و تا حدي آن را مي‌توان مجازاً تكامل «طبيعي» اوضاع دانست. وقتي لنين از ترور، از ديوان‌سالاري يا از شورش ضد بلشويكيِ دهقانان سخن مي‌گفت، از اين پديده‌ها به همين عنوان ياد مي‌كرد. اما زماني كه ديكتاتوري استالينيستي قوام گرفت، حزب (كه مورد حمله‌ي دشمنان بود) ديگر هرگز خطايي نمي‌كرد، دولت شوروي بي‌نقص بود و عشق مردم براي دولت حد و مرزي نمي‌شناخت. اين تغيير طبيعي بود؛ به اين معني كه در حكومتي كه هرگونه نهاد مهاركننده‌ي دولت از ميان برده شده است، تنها توجيه اين دولت اين است كه بگوييم به عنوان اصلي از پيش تعيين شده، نماينده‌ي منافع و خواست‌هاي طبقه‌ي كارگر است. اين وضع را مي‌توان شكل ايدئولوژيك مشروعيت دانست كه از شكل مبتني بر كاريزما كه به پادشاهي موروثي تعلق دارد يا از حكومتي كه به‌نحو صميمي برگزيده‌ي مردم است جداست. همه‌تواني دروغ مطلق نتيجه‌ي خبث طينت استالين نبود؛ بلكه تنها راهي بود كه از طريق آن مي‌شد حكومتي مبتني بر اصول لنينيستي را توجيه كرد. و بدين‌سان مي‌بينيم كه شعار هميشگي دوران ديكتاتوري استالين داير بر اينكه «استالين لنين روزگار ماست»، عين حقيقت بود.» (8)

الغرض نگاهی مختصر به سیر تحولات تاریخی از قرن نوزدهم به بیستم ثابت می‌كند كه نظر برلین در این خصوص كه بلشویسم میراث‌دار اصلی ماركس است تا چه میزان ثاقب بوده است. نه در اروپا بلكه در روسیه بود كه به نام ماركس و بنا به آموزه‌های او انقلابی شكل گرفت و دولتی دیكتاتوری تشكیل شد، حتی انقلاب میلیتاریستی كوبا نیز پیوند استواری با ماركس نداشت. سوسیالیسم اروپایی كه تقریباً بخش اعظم مطالبات «مانیفست كمونیست» را محقق كرد، نه از ماركس بلكه از منابع فكری دیگری كه آباء سوسیال‌دموكراسی اروپایی است آبشخور گرفت كه می‌دانیم ماركس با همه‌ی این مراجع فكری خصومتی آشتی‌ناپذیر داشت. تنها جنبش اجتماعی اروپایی كه مورد تأیید ماركس بود -كه البته ناكام هم ماند- كمون پاریس بود كه آن را هم می‌توان جنبشی باكونینیستی به شمار آورد تا كمونیستی.

حال كه بار مسوولیت فلسفی برآمدن بلشویسم را به گُرده‌ی ماركس انداختم، مایلم قولی از پوپر را نقل كنم كه از بیخ و بن مخالف چنین اقدامی است. این قول هرچند ممكن است به اعتبار اینكه از آن پوپر است اقدام من را سخت به چالش بكشد:

«به عقیده‌ی من محال است انقلاب روسیه را با انقلاب اجتماعی‌ كه ماركس پیش‌گویی می‌كرد یكی دانست، چون به‌ ر‌استی هیچ شباهتی به آن ندارد.» (9) 

ارجاعات:

1- آيزايا برلين: قدرت انديشه، ترجمه‌ عزت‌الله فولادوند، تهران، نشر ماهي، ۱۳۹۲، ص ۹

بايد اشاره كنم كه پوپر نیز ضمن نقل همين قول از هاينه، آن را «برداشت ايدئاليستی از تاريخ» دانسته و در تضاد با ماترياليسم ماركس با توصيف آن چونان «كفرگويی» نكوهيده است. رجوع شود به: جامعه‌ی باز و دشمنان آن، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، ص ۸۹۷

2- شايد برای ماركسيست‌های عامی و غيرعامی جالب باشد كه بدانند خود پوپر برخی از اين تحريف‌ها را برملا كرده است كه در پايان اين مقاله اشاره‌ای بدان خواهد شد.

3- حتی زمانی كه متن «گروندريسه» كشف شد، يك بخشنامه‌ی حزبی مانع از آن شد كه كتاب در روسيه و ديگر دولت‌های وابسته به بين‌الملل سوم در سطحی وسيع منتشر شود.

4- قدرت انديشه، ص ۱۹۶

5- همان، ص ۱۲۶

6- آيزايا برلين: «ماركس»، ترجمه‌ی رضا رضايی، تهران، نشر ماهی، ۱۳۸۹، صص ۳۲۲- ۳۲۳-۳۲۵

7- همان، صص ۳۲۶-۳۲۷

همين نظر بود كه بعدها نعل‌به‌نعل توسط لنين تكرار شد و باعث شد كه در كوران منتهی به جنگ جهانی اول، چشم اميد لنين به شعله‌ور شدن شراره‌های انقلاب در آلمان دوخته شود. لنين به تأسی از ماركس معتقد بودند كه بدون پيروزی انقلاب در آلمان، انقلاب روسيه محكوم به شكست است. كوتاه سخن اينكه سوسياليسم روسی چيزي نبود كه بنياد مستحكمی در انديشه‌های ماركس نداشته باشد.

8- لشك كولاكفسكی: «جريان‌های اصلی ماركسيسم» (جلد دوم)، ترجمه‌ی عباس ميلانی، تهران، نشر آگه، چاپ دوم، ۱۳۸۵، صص ۵۶۷-۵۷۱

9- جامعه‌ی باز و دشمنان آن، ص ۸۹۶

بیشتر بخوانید:

نظرتان را بنویسید